تبليغاتX
در جستجو عشق
co

فروغ فرخزاد در سال 1313 در تهران

 چشم به جهان گشود پس از گذراندن

 دوره های آموزشی دبستانی و دبیرستانی

 برای آموزش نقاشی به هنرستان نقاشی رفت

 در 16 سالگی با پرویز شاپور ازدواج کرد و

 به اهواز رفت و در آنجا اقامت کرد
اما پس از یکی دو سال از هم جدا شدند
در سال 1337 در سن 22 سالگی به کارهای

سینمایی روی آورد و در شرکت گلستان فیلم به کار پرداخت
در سال 1338 برای بررسی و مطالعه ساخت

 فیلم به انگلستان رفت در طی فعالیت سینمایی

 خود چندین فیلم ساخت و در یک فیلم و نمایش

 بازی کرد در این زمینه فیلم خانه سیاه است

 که در باره جذامیان جذامخانه ای اطراف

 تبریز می پرداخت برنده بهترین فیلم مستند

در سال 1342 شد در سال 1345 برای شرکت

 در دومین فستیوال پژارو به ایتالیا سفر کرد
فروغ سر انجام در سال 1345 در سن 33 سالگی

 در اوج شکفتگی استعداد شاعرانه اش به هنگام رانندگی

 بر اثر یک تصادف جان سپرد وی را در گورستان ظهیرالدوله

تهران به خک سپردند از او پسری به نام کامیار شاپور به یادگار مانده است

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 17:49  توسط امین  | 

امشب از آسمان دیده تو
روی شعرم ستاره میبارد
در سکوت سپید کاغذها
پنجه هایم جرقه میکارد
شعر دیوانه تب آلودم
شرمگین از شیار خواهشها
پیکرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتشها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا حذر کردن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر سکر آور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوب من
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زین دریچه باز
خفته در پرنیان رویا ها
با پر روشنی سفر گیرم
بگذرم از حصار دنیاها
دانی از زندگی چه میخواهم
من تو باشم  ‚ تو ‚ پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریاییست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین طوفانی
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو می خواهم
بدوم در میان صحراها
سر بکوبم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریا ها
بس که لبریزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه تو آویزم
آری آغاز دوست داشتن است      فروغ فرخزا   
+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 16:4  توسط امین  | 

کاش دزدان عاشقی را از وجودم می ربودند

تا دگر محتاج چشمان سیاه او نباشم  

آن کسی که سالها در دام چشمانش مرا افکنده بود

دیدمش عشق را تعارف به یک بیگانه کرد  

عشق را آلوده کرد !!!

او تمام هستیم را محو یک عشق معما گونه کرد

جرم من این بود تنها یک نگاه  

با مجازاتی چنین سنگین سخت!

یک جدایی وآهی تلخ  

این تناسب در کدامین جای دنیا بوده است .....؟؟

 

گر که تنها عاشقی جرم من است

 

دوست دارم که من

 

مجرمترین انسان این دنیا باشم ........!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 23:18  توسط امین  | 

باران كه می آيد گوش به زنگ صدای تو تكه تكه ترانه های كهنه را كنار هم می چينم و هميشه به همين حقيقت تلخ می رسم كه : تو هم با من نبودی ...../
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 23:15  توسط امین  | 

...... و من هجوم غم جدایی را در کالبد گنجشک مرده ای که از بچه ها سنگ خورده بود پنهان کردم و گنجشک را هم در خاک تا سردی خاک انتقامم را از غم بگیرد ... /
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 23:13  توسط امین  | 

همیشه آنقدر ساده نرو و مگذر لااقل نگاهی به پشت سرت کن ...! شاید کسی در پی تو می دود و نامت را با صدای بی صدایی فریاد می زند و تو ..... هیچوقت او را ندیده ای !!! ......................................................................................................... می دونی زيباترين خط منحنی دنيا چيه ؟؟؟؟!!!!! لبخندی که بی اراده رو لبهای يک عاشق نقش می بنده ... تا در نهايت سکوت فرياد بزنه : دوستت دارم
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 23:10  توسط امین  | 

معشوق من
 با آن تن برهنه ی بی شرم
 بر ساقهای نیرومندش
چون مرگ ایستاد
خط های بی قرار مورب
اندامهای عاصی او را
در طرح استوارش
دنبال میکنند
معشوق من
گویی ز نسل های فراموش گشته است
گویی که تاتاری در انتهای چشمانش
پیوسته در کمین سواریست
گویی که بربری
در برق پر طراوت دندانهایش
مجذوب خون گرم شکاریست
معشوق من
همچون طبیعت
مفهوم ناگزیر صریحی دارد
او با شکست من
قانون صادقانه ی قدرت را
تایید میکند
او وحشیانه آزاد ست
مانند یک غریزه سالم
در عمق یک جزیره نامسکون
او پک میکند
با پاره های خیمه مجنون
از کفش خود غبار خیابان را
معشوق من
همچون خداوندی  ‚ در معبد نپال
گویی از ابتدای وجودش
بیگانه بوده است
او
مردیست از قرون گذشته
یاد آور اصالت زیبایی
او در فضای خود
چون بوی کودکی
پیوسته خاطرات معصومی را
بیدار میکند
او مثل یک سرود خوش عامیانه است
سرشار از خشونت و عریانی
او با خلوص دوست می دارد
ذرات زندگی را
ذرات خک را
غمهای آدمی را
غمهای پک را
او با خلوص دوست می دارد
یک کوچه باغ دهکده را
یک درخت را
یک ظرف بستنی را
یک بند رخت را
معشوق من
انسان ساده ایست
انسان ساده ای که من او را
در سرزمین شوم عجایب
چون آخرین نشانه ی یک مذهب شگفت
در لابلای بوته ی پستانهایم
پنهان نموده ام
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 19:57  توسط امین  | 

باز من ماندم و خلوتی سرد
خاطراتی ز بگذشته ای دور
یاد عشقی که با حسرت و درد
رفت و خاموش شد در دل گور
روی ویرانه های امیدم
دست افسونگری شمعی افروخت
مرده یی چشم پر آتشش را
از دل گور بر چشم من دوخت
ناله کردم که ای وای این اوست
در دلم از نگاهش هراسی
خنده ای بر لبانش گذر کرد
کای هوسران مرا میشناسی
قلبم از فرط اندوه لرزید
وای بر من که دیوانه بودم
وای بر من که من کشتم او را
وه که با او چه بیگانه بودم
او به من دل سپرد و به جز رنج
کی شد از عشق من حاصل او
با غروری که چشم مرا بست
پا نهادم بروی دل او
من به او رنج و اندوه دادم
من به خک سیاهش نشاندم
وای بر من خدایا خدایا
 من به آغوش گورش کشاندم
در سکوت لبم ناله پیچید
شعله شمع مستانه لرزید
چشم من از دل تیرگیها
قطره اشکی در آن چشمها دید
همچو طفلی پشیمان دویدم
تا که در پایش افتم به خواری
تا بگویم که دیوانه بودم
می توانی به من رحمت آری
دامنم شمع را سرنگون کرد
چشم ها در سیاهی فرو رفت
ناله کردم مرو ‚ صبر کن ‚ صبر
لیکن او رفت بی گفتگو رفت
وای برمن که دیوانه بودم
من به خک سیاهش نشاندم
وای بر من که من کشتم او را
من به آغوش گورش کشاندم

                                                 فروغ فرخزاد  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 11:33  توسط امین  | 

مــُردم از ایــن کـــه نمردم بــرای تــو

ای خاک بر سرم که نشد خاک پای تو

گــر اختیار مــرگ بــه دستم دهد قضا

روزی هـــزار بـــار بـمـیـرم بـرای تو

غم نیست گر ز مهر تو دل پاره پاره شد

ای کـاش ذره ذره شــود در هــوای تـو

 گــویم دعـــا و عمر ابــد خواهـم از خدا

تـا عمر خـویش صرف کنم در دعای تـو

در آرزوی آن‌که بــه مــن آشـنا شــوی

آمــیخــتم بــه هــر کــه بـــود آشـنای تــو

جــای تـــو در حـریم وصالست ای رقیب

ای کــاش بـود جای مـن بـی‌ـدل بـه جـای تو

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 17:0  توسط امین  |