|
|
|
|
|
امشب از آسمان دیده تو روی شعرم ستاره میبارد در سکوت سپید کاغذها پنجه هایم جرقه میکارد شعر دیوانه تب آلودم شرمگین از شیار خواهشها پیکرش را دوباره می سوزد عطش جاودان آتشها آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست از سیاهی چرا حذر کردن شب پر از قطره های الماس است آنچه از شب به جای می ماند عطر سکر آور گل یاس است آه بگذار گم شوم در تو کس نیابد ز من نشانه من روح سوزان آه مرطوب من بوزد بر تن ترانه من آه بگذار زین دریچه باز خفته در پرنیان رویا ها با پر روشنی سفر گیرم بگذرم از حصار دنیاها دانی از زندگی چه میخواهم من تو باشم ‚ تو ‚ پای تا سر تو زندگی گر هزار باره بود بار دیگر تو بار دیگر تو آنچه در من نهفته دریاییست کی توان نهفتنم باشد با تو زین سهمگین طوفانی کاش یارای گفتنم باشد بس که لبریزم از تو می خواهم بدوم در میان صحراها سر بکوبم به سنگ کوهستان تن بکوبم به موج دریا ها بس که لبریزم از تو می خواهم چون غباری ز خود فرو ریزم زیر پای تو سر نهم آرام به سبک سایه تو آویزم آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه نا پیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 18:59 توسط امین
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم در اینه بر صورت خود خیره شدم باز بند از سر گیسویم آهسته گشودم عطر آوردم بر سر و بر سینه فشاندم چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم افشان کردم زلفم را بر سر شانه در کنج لبم خالی آهسته نشاندم گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست تا مات شود زین همه افسونگری و ناز چون پیرهن سبز ببیند به تن من با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز او نیست که در مردمک چشم سیاهم تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند این گیسوی افشان به چه کار ایدم امشب کو پنجه او تا که در آن خانه گزیند او نیست که بوید چو در آغوش من افتد دیوانه صفت عطر دلآویز تنم را ای اینه مردم من از حسرت و افسوس او نیز که بر سینه فشارد بدنم را من خیره به اینه و او گوش به من داشت گفتم که چه سان حل کنی این مشکل ما را بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش ای زن چه بگویم که شکستی دل ما را |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 18:8 توسط امین
|
|
||
|
|
|
|
|
بیش از اینها آه آری بیش از اینها می توان خامش ماند می توان ساعات طولانی با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت خیره شد در دود یک سیگار خیره شد در شکل یک فنجان در گلی بیرنگ بر قالی در خطی موهوم بر دیوار می توان با پنجه های خشک پرده را یکسو کشید و دید در میان کوچه باران تند می بارد کودکی با بادبادکهای رنگینش ایستاده زیر یک طاقی گاری فرسوده ای میدان خالی را با شتابی پر هیاهو ترک میگوید می توان بر جای باقی ماند در کنار پرده ‚ اما کور ‚ اما کر می توان فریاد زد با صدایی سخت کاذب سخت بیگانه دوست می دارم می توان در بازوان چیره ی یک مرد ماده ای زیبا و سالم بود با تنی چون سفره ی چرمین با دو پستان درشت سخت می توان دربستر یک مست ‚ یک دیوانه ‚ یک ولگرد عصمت یک عشق را آلود می توان با زیرکی تحقیر کرد هر معمای شگفتی را می توان به حل جدولی پرداخت می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت پاسخی بیهوده آری پنج یا شش حرف می توان یک عمر زانو زد با سری افکنده در پای ضریحی سرد می توان در گور مجهولی خدا را دید می توان با سکه ای نا چیز ایمان یافت می توان در حجره های مسجدی پوسید چون زیارتنامه خوانی پیر می توان چون صفر در تفریق و در جمع و ضرب حاصلی پیوسته یکسان داشت می توان چشم ترا در پیله قهرش دکمه بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت می توان چون آب در گودال خود خشکید می توان زیبایی یک لحظه را با شرم مثل یک عکس سیاه مضحک فوری در ته صندوق مخفی کرد می توان در قاب خالی مانده یک روز نقش یک محکوم یا مغلوب یا مصلوب را آویخت می توان با صورتک ها رخنه دیوار را پوشاند می توان با نقشهایی پوچ تر آمیخت می توان همچون عروسک های کوکی بود با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید می توان در جعبه ای ماهوت با تنی انباشته از کاه سالها در لابلای تور و پولک خفت می توان با هر فشار هرزه ی دستی بی سبب فریاد کرد و گفت آه من بسیار خوشبختم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 12:17 توسط امین
|
|
||