تبليغاتX
در جستجو عشق
co
سلام  به  همه  بچه های  دانشگاه  توانبخشی  شهید  بهشتی                                                حسن صمدی     حسین جوادی اصل    محمد  فلاحی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 13:12  توسط امین  | 

اگه دو تا مرد طالب يه زن باشن توی مملکتهای مختلف چی به سر اين سه نفر مياد؟

 

توی ژاپن: جوان اولی از عشق جوان دومی نسبت به دختر محبوبش متاثر ميشه و خودکشی می کنه! جوان دومی هم از مرگ همنوع خودش اونقدر اندوهگين ميشه که خودکشی می کنه! بعدش برای دختر ژاپنی هم چاره ای جز خودکشی نيست!

 

توی اسپانيا: مرد اولی توی دوئل ، مرد دومی رو از پای در مياره و با زن محبوبش به آمريکای جنوبی فرار می کنن!

 

توی انگلستان: دو تا عاشق با کمال خونسردی حل قضيه رو به يه شرط بندی توی مسابقه ء اسب سواری موکول می کنن! اسب هر کدوم برنده شد ، معشوق مال اون ميشه!

 

توی فرانسه: خيلی کم کار به جاهای باريک می کشه! دو تا مرد با همديگه توافق می کنن که خانم مدتی مال اولی و مدتی مال دومی باشه!

 

توی استراليا: دو تا مرد بر سر ازدواج با معشوق مشترک سالها مشاجره می کنن! اين مشاجره اونقدر طول می کشه تا يکی از طرفين پير بشه و بميره ، يا از يه مرضی بميره! اونوقت اونکه زنده مونده با خيال راحت به مقصودش می رسه!

 

توی قفقاز: جوان اولی دختر محبوب رو بر می داره و فرار می کنه! دومی هم دختر رو از چنگ اولی می دزده و پا به فرار می ذاره! باز اولی همين کار رو می کنه و اين ماجرا دائما« تکرار ميشه!

 

توی نروژ: معشوقه ء دو مرد برای اينکه به جدال و دعوای اونها خاتمه بده خودشو از بالای ساختمون مرتفعی ميندازه پايين و غائله ختم ميشه!

 

توی آفريقا: قضيه خيلی ساده ست و جای اختلاف نيست! دو تا مرد ، زنی رو که می خوان عقد می کنن و علاده بر اون ، بيست تا زن ديگه هم می گيرن!

 

توی مکزيک: کار به زد و خورد خونينی می کشه و يکی از طرفين کشته ميشه! ولی بعدش اونکه رقيبش رو کشته از دختر مورد نظر دلسرد ميشه و دخترک بی شوهر می مونه!

 

توی آمريکا: حل قضيه بستگی به زن داره و هر کس رو انتخاب کرد با اون ازدواج می کنه!

 

توی ايران: فقط پول موضوع رو حل می کنه! پدر و مادر دختر می شينن با همديگه مشورت می کنن و خواستگاری که پولدار تر و گردن کلفت تره رو انتخاب می کنن! عاشق شکست خورده اگه توی عشقش جدی باشه يا بايد خودشو بکشه يا رقيب رو از ميدون به در کنه يا افسردگی می گيره و ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 10:51  توسط امین  | 

مصاحبه bbc با حسین تهی درباره آهنگ زیبای بغض بهمراه چند عکس




Save Target As

Download Interview Audio file

اون طور که تهی به من گفت ، این تک آهنگ ( سینگل ) در یک بسته بندی ( پک ) داره میاد بیرون و قراره که به صورت رایگان و به نفع مراکز حمایت از معلولین توزیع بشه ، می دونم که خیلی سرش هم پول گذاشته هم وقت و هم احساس و همین باعث شده که کارش با ارزش بشه
حسین همینطور داره فصل جدیدی از کارهاش رو هم شروع می کنه … داره به شدت رو آلبوم تی اند تی ، با تتلو کار می کنه و اونطور که پیشتر به من گفته بود داره تلاش می کنه که با مجوز وزارت ارشاد این کار رو ارایه کنه … حسین که چند ماهی تو سکوت به سر می برد همینطور ، حسابی به تیپ و هیکل رسیده و کلی عکس آتلیه ی جدید هم گرفته

قرارمون تو برج سفید بود ! ساعت شیش ! که بعد افتاد ساعت هفت ولی آخر سر تهی رو ساعت هفت و نیم سر چهار راه پاسداران دیدم و مثل لک لک پریدم تو ماشینش ! خوش تیپ ، به موی سر رسیده و بوی پودر صورت داده( واسه عکس و ویدیو) ، جلوم ظاهر شد ! بی باک از کمبود بنزین گاز می داد و از هواداری واسم گفت که کارت بنزیشو داده بهش !!! آهنگهایی که تو ماشینش گوش میداد هم باحال بود . به جز 50 سنت و توپاک ، کامران هومن ، هم روی سی دی داشت ! با کلاغ دم سیاه شهره هم قر داد ! روی سی دی برنامه های ما رو هم داشت ! واسم گذاشت و بعد از چشم غره ی من عوضش کرد . تو ترافیک اون موقع عصر ، نیم ساعتی طول کشید تا رسیدیم جلوی برج سفید ! ولی با دیدن منظره ی دم درش ، رنگ صورته جفتمون از رنگ برج هم سفید تر شد : این کامیونت های جمع کردن اراذل و اوباش دمش واستاده بودن و نمی دونم چرا من چلغوز هم فکر کردم ممکنه ” اراذل ” باشم ! تهی گازشو گرفت و ماشین رو با یه تکون شدید به سمت تجریش روند ، یه کار جالبی که تهی انجام می داد تو ماشینش ، این بود که جا به جا ، روی آهنگ های رپ خارجی که می شنید ، شعر می زاشت و می خوند … همشون هم باحال از آب در میومدن

تو راه واسم از کار جدیدش گفت : بغض ! کاری که واسه ی بچه های معلول و بی سرپرست خونده . بچه هایی که سر چهار راه ها ، جواب بدبختیشون رو با بالا کشیده شدن پنجره ی اتوموبیل ها و ” ولم کن بچه ” از مردم می شنون . تهی تحت تاثیر یه همچین برخوردهایی ” بغض ” رو خونده ، بهش گفتم که صداش خیلی عوض شده و پخته ، جواب داد: همه این رو بهم میگن … او شولوغ پلوغی حرف ما و ترافیک خیابون ، رسیدیم به یه سفره خونه تو تجریش ، ریختیم توش و از بین دود و نفیر قلیون ، یه جای دنج پیدا کردیم که مثلا تهی رو نشناسن و بشه دو کلمه باهاش حرف زد ! ولی مگه شد !!! مگه گذاشتن ؟ یه جاهایی بدون اینکه ملاحظه کنن که تهی داره مصاحبه می کنه ، با دسته بیل فرض کردن من ، می ریختن سرمونو و ازش سوال های جور واجور می کردن ! سوالهایی که گرچه جالب بودن ولی هیچ ربطی به موضوع گپ من و تهی نداشتن ، این نیگاه پر محبت تهی تو عکسه بالا هم به من نیست ، به یه آقای پا به سن گذاشته ای که از تهی در مورد زد بازی و پیشرو سوال می کرد !! اونم سوالهای بی ربط و حرص دهنده ، وسطشم یهو زد زیر آواز تا تهی بهش بگه صداش خوبه یا نه

یه آقایی اومده بود رو میز من و تهی بست نشست و بر و بر وسطه مصاحبه به من و تهی خیره شد و بدون ملاحظه هی می پرید وسطه حرفمون ، یه سری دختره ایکبیری هم از فاصله ی یک کیلومتری با دوربینهای تلفنشون از ما ( یعنی در اصل از تهی ، ولی منم هی میپچیدم تو تصویر و حسابی کفریشون کرده بودم )عکس گرفتن . به قول تهی : این مهم نیست ، مهم اینه که دافت دست خورده نیست

زیاد اونجا نشستیم ، چون جمعیت داشتن متوجه حضور تهی می شدن و تک و توک احوال پرسیهاشون داشت به هم همه تبدیل میشد ، میومدن عکس می گرفتن و از تهی آهنگ های جدیدش رو می خواستن تا با موبایل واسشون بفرسته

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 20:55  توسط امین  | 

داب اتاقم کدر شده بود
 و من زمزمه خون را در رگهایم می شنیدم
 زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت
این تاریکی طرح وجودم را روشن می کرد
در باز شد و او با فانوسش به درون وزید
 زیبایی رها شده ای بود
و من دیده به راهش بودم
 رویای بی شکل زندگی ام بود
عطری در چشمم زمزمه کرد
 رگ هایم ازتپش افتاد
 همه رشته هایی که مرا به من نشان می داد
 در شعله فانوسش سوخت
زمان در من نمی گذشت
 شور برهنه ای بودم
 او فانوسش را به فضا آویخت
مرا در روشن ها می جست
تار و پود اتاقم را پیمود
 و به من ره نیافت
نسیمی شعله فانوسش را نوشید
ئزشی گذشت
ئ من در طرحی جا می گرفتم
در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می شدم
پیدا برای که ؟
او دیگر نبود
ایا باروح تاریک اتاق آمیخت ؟
عطری در گرمی رگ هایم جا به جا می شد
 حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد
 من چه بیهوده مکان را می کاوم
آنی گم شده بود
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 8:55  توسط امین  | 

چه صدف ها که به دریای وجود
 سینه هاشان ز گهر خالی بود
ننگ نشناخته از بی هنری
 شرم نکرده از این بی گهری
 سوی هر درگهشان روی نیاز
همه جا سینه گشایند به ناز
زندگی دشمن دیرینه من
چنگ انداخته در سینه من
روز و شب با من دارد سر جنگ
هر نفس از صدف سینه تنگ
دامن افشان گهر آورده به چنگ
وان گهرها ... همه کوبیده به سنگ
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 8:39  توسط امین  |