|
|
|
|||
|
||||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 13:9 توسط امین
|
|
||||
|
|
|
|
|
رخت هاي چرك كنار حوض ملا فه هاي سفيد روي بند مادرم خسته است آب مي خواهد اين باد نيست نفس هاي گرم مادر است كه از گلوي خشكش مي ايد گل باغچه پژمرده است درست مثل مادرم آب مي خواهد اه ... مادرم خسته است |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 16:34 توسط امین
|
|
||
|
|
|
|
|
صدايش مي زنم : شعر ! شعر ! در هزار توي خيالم مي گردمش واژه ها از لاي انگشتانم سر مي خورد و تصاوير در ذهنم گيج و خيال هاي رنگي لا به لاي افكارم پيچ و تاب رساتر صدا مي زنم : شعر... ! نخ نازك حس را مي گيرد و از انگشت هايم مي بارد |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 14:32 توسط امین
|
|
||